
از تو مینویسم ،از آن چشمای زیبا و پر از مهر و محبت به چشمائی که وقتی درآن زیبائی غوطه ور میشوم روحم از تن جدا میگردد، ازتومینویسم،از آن صدای خوشاالحانی که همیشه در گوشم طنین اندازهست و قلبم را با آوازدلنشینت همچو قناری خوش الحانی دیوانه احساس پاکت کردی،وهیچ وقت ازشنیدن صدای زیبایت ناخشنود نمیگردم و همیشه می خواهم که صدای خوشت را بشنوم ،ازتو مینویسم، از آن صداقت و پاکی که فرشتگان آسمانی هم هرگز به پاکی تو نیستند و همیشه در حسرت رسیدن به تو میباشند افسوس که نمیدانند که هرگز نخواهند رسید،از تو مینویسم ،از ان پشتکار و جدیت که همیشه در هکمه کارها داری ،از تو مینویسم،ازآن قلب پرازلطافت،پرازمحبت وسرشارازخوبیها و... ، دلم بی تو همانند روزهای بارانی و ابری میگیرد و بی تو زندگیم تیره و تار هست وبی توقلب و روحم می میرد ،طعم خوشبختی و زندگی راتوبر من بخشیدی فقط تو عزیز تر از جونم،عشق من همیشه تا دم مرگ با صداقت وعاشقانه دوسست دارم و از تو عاجزانه تقاضا میکنم که کوتاهی هایم را ببخشید عشق من.
وقتیکه از من دورمیشوی دلم میگیرد وهمه غمهای دنیا درمن جمع میشوند ودلتنگت شده وقدرت فکر کردن و هیچ کاری را ندارم لحظه شماری میکنم که هر چه زودتراین لحظه ها بگذرد و لحظه ای فرا رسد که در کنارم باشی عقربه های ساعت از حرکت بازایستند ،
،عاشقانه و دیوانه وار دوستت دارم و تا آخرین نفسی که از من بر اید عاشقانه دوستت دارم و عبادتت می کنم ...
+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1385ساعت 18:58  توسط محمد
|

نمی خواهی شروع کنی ؟
می گن یه روز لیلی واسه مجنون پیغام فرستاد که انگار خیلی دوست داری منو ببینی ؟
اگه نیمه شب بیای بیرون شهر ، کنار فلان باغ ، منم می یام تا ببینمت.
مجنون که شیفته دیدار لیلی بود ، چندین ساعت قبل از موعد مقرر رفت و در محل قرار نشست.
ولی مدتی که گذشت خوابش برد.
نیمه شب لیلی اومد و وقتی اونو تو خواب عمیق دید ، از کیسه ای که به همراه داشت ، چند مشت گردو برداشت و ریخت تو جیبهای مجنون و رفت.
مجنون وقتی چشم باز کرد ، خورشید طلوع کرده بود، آهی کشید وگفت :
ای دل غافل یار آمد و ما در خواب بودیم .
و افسرده و پریشون برگشت به شهر.
در راه یکی از دوستانش اونو دید و پرسید :چرا اینقدر ناراحتی؟
و وقتی جریان را شنید با خوشحالی گفت :
این که عالیه !
آخه نشونه اینه که لیلی به دو دلیل تو رو خیلی دوست داره !
دلیل اول این که :
خواب بودی و بیدارت نکرده !
و به طور حتم به خودش گفته :
اون عزیز دل من که تو خواب نازه ، پس چرا بیدارش کنم ؟
و دلیل دوم اینکه :
وقتی بیدار می شدی ، گرسنه بودی و لیلی طاقت این رو نداشت ، پس برات گردو گذاشته تا بشکنی و بخوری
مجنون سری تکان داد و گفت :
نه!
اون می خواسته بگه :
تو عاشق نیستی!
اگه عاشق بودی که خوابت نمی برد!و چه به عاشقی؟
بهتره بری گردو بازی کنی!
آره عزیز دلم باید حواسمون رو جمع کنیم .
نکنه خوابمون ببره !
نکنه فرصتها رو از دست بدیم.
نکنه وقتی بیدار بشیم که دیگه کار از کار گذشته باشه !
و باید بدونیم ، هر ثانیه از زندگی ما لحظه ای بی نظیر و تکرار نشدنیه.
و از اون لحظه های ناب ، بهترین استفاده رو ببریم.
پس بیا از همین لحظه شروع کنیم
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1385ساعت 13:5  توسط محمد
|
گفته بودم كه اگر بوسه دهي توبه كنم
كه دگر بار از اين گونه خطا ها نكنم
بوسه دادي وچو برخاست لبم از لب تو
توبه كردم كه دگر توبه بيجا نكنم

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1385ساعت 12:50  توسط محمد
|
اگه كلمه دوست دارم نمايشگر عشق خدايي من نسبت به توست اگه كلمه دوست دارم راضي كننده و تسكين دهنده قلبهاست اگه كلمه دوست دارم پايان همه جدايي هاست اگه كلمه دوست دارم نشانگر اشتياق راستين من نسبت به توست اگه كلمه دوست دارم كليد زندان من و توست پس با تمام وجود فرياد ميزنم دوستت دارم
نوشتم دوستت دارم شيشه شكست و تو باور نكردي به روي پارچه نوشتم دوستت دارم پارچه پوسيد و تو باور نكردي به روي قلبم نوشتم دوستت دارم قلبم ايستاد و تو باور نكردي به روي سنگ قبرم نوشتم دوستت دارم انگاه تو باور كردي حيف كه دير شده بود
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1385ساعت 12:43  توسط محمد
|
خواستگاری خر
خری آمد بسوی مادر خویش بگفت مادر چرا رنجم دهی بیش
برو امشب برایم خواستگاری اگر تو بچه ات را دوست داری
خر مادر بگفت ای پسر جان تو را من دوست دارم بهتر از جان
زبین این همه خرهای خوشگل یکی را کن نشان چون نیست مشکل
خرک از شادمانی جفتکی زد کمی عر عر نمود و پشتکی زد
بگفت مادر به قربان نگاهت به قربان دو چشمان سیاهت
خر همسایه رو عاشق شدم من به زیبایی نباشد مثل او زن
بگفت مادر ، برو پالان به تن کن برو اکنون بزرگان را خبر کن
به آداب و رسومات زمانه شدند داخل به رسم عاقلانه
دو تا پالان خریدند پای عقدش یه افسار طلا با پول نقدش
خریداری نمودند یک طویله همانطوری که رسم است در قبیله
خر عاقد کتاب خود گشاید وصال عقد ایشان را نماید
دوشیزه خر خانم آیا رضایی ؟ به عقداین خرخوش تیپ در آیی ؟
یکی از حاضرین گفتا به خنده عروس خانم به گل چیدن برفته
برای بار سوم خر بپرسید که خرخانم به یکباره سرش بجنبید
خران عرعر کنان شادی نمودند به یونجه کام خود شیرین نمودند
به امید خوشی و شادمانی برای این دو خر در زندگانی
+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1385ساعت 15:31  توسط محمد
|